![]() |
![]() |
|
| بیایید به سوی او برویم که تنها مرحم دلها اوست.. |
|
من به يک فاجعه نزديکم به يک لرزش تا ابد نزديکم من با مرگ يک صدا يک لبخند مواجه ام من در ميان قانون بودن ونبودن اسيرم من به روی قدم های استوار غرور ايستاده ام من دست بر روی شانه خدا گذاشتم و آرام آرام زمزمه کردم :( و شکستم و نمردم وکماکان هستم)من آری من با لذتی بی وصف دستان متبرک خدا را بوسيدم من خدايم را روی قانون گياه سهراب جست وجو کردم در ميان شب بوها و در نگاه ساده من به زندگی ايمان دارم با دستان متبرک خدا من در ميان زمين وآسمان شناورم من آه ..خدا را دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:6 توسط ستاره |
|
از خدا خواستم عادتهای زشتم را ترک دهد. خدا فرمود : خودت باید ان ها را رها کنی . از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند. فرمود:صبر ،حاصل سختی و رنج است ، عطا کردنی نیست،اموختن است . گفتم: مرا خوشبخت کن. فرمود : "نعمت" از من خوشبخت شدن از تو از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود: رنج،از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کند. از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی ، من فقط شاخ و برگ اضافی تو را هرس می کنم تا برور شوی. از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم. فرمود:برای این کار من به تو "زندگی"دادم. از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد .من دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد! ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:47 توسط ستاره |
|
|
رو به سوی تو میکنم که در سکوت به رو به رو خیره شده ای.در پیش چشمانت آسمان ابری با بغضی در گلو نمایان است و سوز و سرما بیداد میکند. آنجا در فضایی به وسعت همه خوبیها و مهربانیها و به زیبائی صداقت و لطف خانه ای است که زندگی در آن جاری است. می خواهم در وسعت این خانه گم شوم و تمامی داشته هایم را برای یک لحظه زندگی در آن بدهم. می خواهم دلهره و نگرانی بی مهری و کدورت و تنهائی و خمودی را از چهره زندگی بزدایم و نور زندگی را که از پس ابرهای تیره دلتنگی راهی به بیرون یافته به چشمان بی فروغ بتابانم. شما چه؟خانه شما کجاست؟در پس کوههای بلند ایستادگی و مهر یا در دامان سرسبز چمنزاری پرگل و ریحان؟ هر کجا هست صدای گام دلمردگی را که شنیدید پنجره را ببندید و مجال ورود ندهید. بگذارید هر چه هست نور باشد و لطف.مهر باشد و شوق.عشق باشد و ذوق. زندگی زیباست.زندگی جایگهی رو به خداست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:5 توسط ستاره |
|
|
دعوت جالبی بود...آرزو...باعث شد به این فکر کنم که مدت هاست کلمه آرزو از دفتر زندگیم پاک شده و به جایش خواست از خدا نشسته... اول از همه از خدای مهربون سلامتی خودم و خانوادم رو می خوام و اینکه نعمت سلامت و با هم بودن اعضای خانواده رو ازمون نگیره.این بزرگترین آرزوی قلبیم و خواستم از خداونده. از خداوند می خوام که کمکم کنه درسم رو ادامه بدم و این درس واسطه ای باشه واسه قدم برداشتن در راهش و کسب معرفت و شناخت هر چه بیشترش. از خداوند می خوام که بهم کمک کنه اگه به واسطه درس یا هر چیز دیگه به جایی رسیدم یادم نره به چه کسایی می خوام خدمت کنم و کمک به مردمو در هیچ حالتی فراموش نکنم. از خداوند می خوام اون چیزی رو که صلاح و مصلحتش هست واسم پیش بیاره و بهم معرفتی بده تا صلاحش رو درک کنم و در مقابلش سر تعظیم فرود بیارم و با کمال میل قبول کنم و هیچ وقت یادم نره که زندگی فقط با صبر ساخته می شه. و اینکه ازش می خوام نعمت دیدن خانه اش رو همون طور که تا حالا بهم داده از این به بعد هم ازم دریغ نکنه. ا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:15 توسط ستاره |
|
|
خدایا! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:55 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام. من ( ستاره) از کشور یخها.حدس بزنید کجام؟!
من این وبلاگ رو درست کردم که بتونم درد دلها و حرفامو بریزم توش. نمیدونم تا کی درد دلهام ادامه داشته باشه!امیدوارم که دوستهای خوبی پیدا کنم تا از راهنمایی هاشون استفاده کنم.ممنون میشم اگه نظر بدید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|