![]() |
![]() |
|
| بیایید به سوی او برویم که تنها مرحم دلها اوست.. |
|
مي گم از خودم از اون چيزي که داره اتفاق ميوفته از حسي که هيچ وقت خيال تنها گذاشتن منو نداره خيلي سعي
کردم بدون درگيري باهاش حلش کنم يه جوري کنار بيام باهاش ولي نشد ديگه مجبورم بجنگم باهاش
آره!!!! خسته ام خيلي خيلي خسته ام از خودم از زندگي به يه تغير احتياج دارم جوري که بتونم زندگي رو ادامه بدم فکر نکن که بريدم خسته شدم از تنهايي از اينکه يکنواخت باشم خسته ام مي ترسم!!! از اين لجنزار زندگي از اين بادهاي هر ور رو از اين نورهاي رزد سرد مي ترسم از خودم از اون چيزايي که اطرافمه از رابطه اي که دوستي رو به کثافت ميکشه ازين ميترسم که تنهايي سقوط کنم به قعر رذالت متنفرم ازين زندگي سگي ز بازيچه شدن از قولهاي بي عمل از هر حيوون آدم نما از هر کاري که شرف آدمي رو به باد ميده از فروش عاطفه از التماس براي تنفس تو هواي وقاحت عشق مي ورزم به هرچي سادگي به هرچي قلب پاکِ به هر بازيِِِِِ بي آلايش رو صحنه ي زندگي هر حرف بي غرض به اون چشمي که کلي حرف داره به اون قطره اشکي که توي خفا از گوشه ي چشمي ريخته شد به اون چک چک قطره ي بارون تو لحظه ي تشنگي به ديدن ستاره ي قطبي تو لحظه ي سر گشتگي تو کوير دلم تنگ شده براي بچگيم براي خنده اي از ته دل براي صميميت هاي قديميم براي لحظه اي سوء استفاده نکردن از صميميت آدمي براي لحظه اي آرامش واقعي بيا نذار نذار تو گرداب زندگي غرق بشم نذار بوي خوش آدم بودن رو از دست بدم نذار دفعه ي بعد که اومدي اينجا از بوي مردار آدميت به تهوع بيوفتي الان به کمکت احتياج دارم فردا شايد دير باشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:11 توسط ستاره |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:13 توسط ستاره |
|
|
![]()
خدايا! ميخواهم آرام شوم در آغوش نورانيت...همان آغوش امني كه بيش از هر جاي ديگر به آن احساس نياز ميكنم.... پروردگار هميشه بخشنده ام! دست اين بنده ي خطاكار كه لابه لاي تمام زواياي اين زندگي سياه گم شده را بگير و مرا ببر با خود بالا تا آنجايي كه سبك شوم...تا حس آرامش ...تا حس پرواز... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام. من ( ستاره) از کشور یخها.حدس بزنید کجام؟!
من این وبلاگ رو درست کردم که بتونم درد دلها و حرفامو بریزم توش. نمیدونم تا کی درد دلهام ادامه داشته باشه!امیدوارم که دوستهای خوبی پیدا کنم تا از راهنمایی هاشون استفاده کنم.ممنون میشم اگه نظر بدید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|