تبليغاتX
درد دل با کی!!!
بیایید به سوی او برویم که تنها مرحم دلها اوست..

 

پرودگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

و مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:25  توسط ستاره | 

پروردگارمن!

 اى پاسخگوى درماندگان !

 اى برطرف‏ کننده پریشانى ! اى پرده ‏پوش هر ناروا !

به تو روى آورده‏ام تنها به تو، شاید که بخوانیم.

اى آن که خواستارش مردود نمى‏شود !

آرزومندش ناامید نمى‏شود ، و درگاهش بر خوانندگان باز است و پرده‏اش

بر امیدواران برداشته .

 پروردگارا!

دست نيايشم بسوی توست  اميدم بسوی توست  دستم را بگير دستم را بگير مولای من. 

 

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:11  توسط ستاره | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:58  توسط ستاره | 

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود .                                    
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت.                            
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود                                                            
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
    

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:54  توسط ستاره | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:58  توسط ستاره | 
خدایا میدانی و میدانم که میدانی چون خدایی

و میدانی که میدانم چون بنده توام

میدانی چه ها در دل دارم و نای گفتنم نیست

چه ها در سر دارم و یارای عملم نیست 

اما خدایا میدانی خواستم چه باشم؟

شاید همانی که تو خواستی شد...

ولی آنی شدم که میخواستم

من اینم اینک... ساده ساده....

 من نه حجار سنگ قبر مرگ

 که نجار پایه های کلبه عشقم

خدایا تو میدانی که...

و میدانم که میدانی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:4  توسط ستاره | 
خدا

با خود بودن با خدا بودن است وبس ...
خدا را نه در آسمان که در خود و خلوت خود جستجو کن....
هر آنگه که بر خود نظری داشتی خدا را خواهی یافت...
خدا آن چیزی است که در تو هست...
خدا بخشنده است اگر باورش داری...
خدا غضب ندارد...
خدا خودی غیر خودی ندارد...
همه با خدا هستند و خدا با همه...
خدا از حقش خواهد گذشت و از حق دیگران هرگز...
خدا پسر خاله کسی نیست...
خدا بر من و تو عقل داده و این بزرگترین لطف اوست...
خدا کاری با من و تو ندارد...
خدا حساب عقل و شعوری را خواهد پرسید که به من و تو داده...
آن را خوب به کار ببر که پیش خدا سر افکنده نباشی...
دل کسی رو نشکون ...
که خدا از اون نمیگذره...
با خود باش و لذت با خود بودن و تنهائی رو بچش...
خدا کسی رو  دوست داره که با خودش باشه...
با خود بودن با خدا بودن است وبس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:1  توسط ستاره | 

زیر باران
خودم را خوردم
به سلامتی او که
گل سرخ عشق را
گلبرگ به گلبرگ
پرپر می کرد
تا بداند که
فال عشقش
چه خواهد بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:59  توسط ستاره | 
 

سلامم را تو پاسخ گوی

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:52  توسط ستاره | 

خسته ام

 محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام
 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
 زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام
 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:45  توسط ستاره | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:5  توسط ستاره | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:54  توسط ستاره | 

 

صدای باران

 چه غم آلوده شبی بود

شبی بارانی

شبی تنهاو

شبی تلخ و شبی سرد زمستانی

چه شبی بود شبی يلدايی

نه فروغ و نه چراغ و نه شمع و پلته و روغن

نه صدای سخنی

 نه صدای نفسی

جز صدای باران

نه خيالی آمد

نه اميدی

نه تبسم بر لب

به جز از يک تب سوزان

به جز از يک غم تنها

چه شبی هول انگيز

چه غم آلوده شبی

نه فروغی نه چراغی نه صدای سخنی

به جز از درد و صدای باران

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:28  توسط ستاره | 

      بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
      همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
      شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
      شدم آن عشق دیوانه که بودم
      در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
      باغ صد خاطره خندید
      عطر صد خاطره پیچید
      یادم آمد :
      که شبی باز از آن کوچه گذشتیم
      پر گشودیم و در آن خلوت خواسته گشتیم
      ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
      تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
      من همه محو تماشای نگاهت
      آسمان صاف و شب آرام
      بخت خندان زمان رام
      خوشه ماه فرو ریخته در آب
      شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
      شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
      یادم آمد:
      تو به من گفتی از این عشق حذر کن
      لحظه ای چند بر این آب نظر کن
      آب آیینه عشق گذران است
      تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
      باش فردا که دلت با دگران است
      تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن
      با تو گفتم:
      حذر از عشق ندانم
      سفر از پیش تو هرگز نتوانم
      روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد
      چون کبوتر لب بام تو نشستم
      تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
      باز گفتم :
      که تو صیادی و من آهوی دشتم
      تا به رام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
      حذر از عشق ندانم نتوانم
      سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
      اشکی از شاخه فرو ریخت
      مرغ شب ناله تلخی زد و بگریست
      اشک در چشم تو لرزید
      ماه بر عشق تو خندید
      یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
      پای در دامن اندوه کشیدم
      نگسستم نرمیدم
      رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
      نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
      نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
      بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:16  توسط ستاره | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:11  توسط ستاره | 
 
 
Image hosting by TinyPic
یکی بود یکی نبود.
زمانیکه خدا کار ساختن دنیا را به پایان رساند خواست تکه ای از وجود خدائی خود را،جرقه ای از هستی خود را برجا بگذارد
نویدی به انسان از آنچه او می تواند با تلاش به آن تبدیل شود.
اودنبال جائی بود تا آن هدیه با ارزش را درآن مخفی کند
چون او توضیح داد که چیزی که انسان بتواند به آسانی آن را پیدا کند هرگز برای آن ارزش قائل نخواهد شد.
یکی از مشاورینش گفت:پس شما باید آن را روی بلندترین قله کوه در روی زمین پنهان کنید
خدا سرش را تکان داد:نه برای انسان که یک موجود ماجراجوست و او خیلی زود یاد خواهد گرفت از بلندترین قله ها بالا رود.
پس ای خدای بزرگ آنرا در اعماق زمین پنهان کن.
خدا گفت:فکر نمی کنم،انسان یکروز کشف خواهد کرد که می تواند تا عمیق ترین قسمت های زمین را حفر کند
خدایا پس در وسط اقیانوس ها
خدا سرش را تکان داد:می دانید من به انسان مغز دادم و یک روز او یاد خواهد گرفت و به سمت اقیانوس های بزرگ براند.
مشاورینش فریاد زدند:خدایا پس کجا؟
خدا لبخندی زد و گفت:من آنرا در جایی پنهان خواهم کرد که هر مرد و زنی که به اندازه کافی و به طور خالصانه و عمیق نگاه کند
قادر خواهد بود آنرا پیدا کند
من آنرا در قلبهایشان پنهان خواهم کرد.
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:11  توسط ستاره | 

 زيباي زيبا آفرين

اي خدا اي برتر از انديشه ها              اي عيان در شاخه ها و ريشه ها
 اي همه عالم پر از آواي تو                وي بيانم عاجز از معناي تو
عقل ما را عشق تو ديوانه كرد            جان ما را باده ات ميخانه كرد
آسمان ها در خط پرگار تست             نقش گل ها پرده پرده كار تست
رنگ ها زد نقش تو بر كهكشان          آسمانها از تو شد اخترنشان
اختران گلهاي باغ آسمان                  كهكشان ها چلچراغ آسمان
زهره يك سو سوي ديگر مشتري        ديده ها حيران بين مينا گري
اي همه انديشه ها حيران تو              پاي هر پرگار سرگردان تو
آستانت سجده گاه  سروران               طفل ابجد خوان تو پيغمبران
مرغكان از بهر تو عاشق وشند           اختران از عشق تو در آتشند
در پر پروازها پرواز تست                     در گلوي بلبلان آواز تست
اي تمام سجده ها بر خاك تو              اختران سرگشته ي افلاك تو
خامه ي لطف تو در گلخانه ها             نقش ها زد بر پر پروانه ها
اي همه زيبا ي زيبا آفرين                   من كه باشم تا بگويم آفرين
از ازل چشم جهان سوي تو بود           آفرينش آفرين گوي تو يود
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:20  توسط ستاره | 
    

خدایا!!!!

     ای خداوند تو را می خوانم.نزد من بشتاب! و چون تو را بخوانم آواز مرا بشنو!

    دعای من به حضور تو مثل بخور آراسته شود.و برافراشتن دستهایم مثل هدیه شام

    ای خداوند بر دهان من نگاهبانی فرما و در لبهایم را نگاه دار.دل مرا به عمل بد

    مایل مگردان تا مرتکب اعمال زشت با مردان بدکار نشوم.و از چیزهای ایشان نخورم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:19  توسط ستاره | 

سلام دوستان من برگشتم و تشکر از تک تکه شما عزيزان که زحمت کشيديد و به من سر زديدو نظر داديد خوب هميشه موفق باشيد و تا ياد ام نرفته به همه عيد فطر را تبريک ميگم اميدوارم که هميشه شاد در کناره خانواده هاي خود باشيد و خوش بگزرانيد خوب تا صحبتي ديگه خداحافظه همگي .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:17  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام. من ( ستاره) از کشور یخها.حدس بزنید کجام؟!
من این وبلاگ رو درست کردم که بتونم درد دلها و حرفامو بریزم توش.
نمیدونم تا کی درد دلهام ادامه داشته باشه!امیدوارم که دوستهای خوبی پیدا کنم تا از راهنمایی هاشون استفاده کنم.ممنون میشم اگه نظر بدید.

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
بمان با من تنها تو بمان
محمد تو هستی در وجودم تو را هرگز نمیرانم
jojobaz
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN
جانيم
و اما عشق...
افسوس فردای من و تو ما ندارد
شب تنهاي
استقلال محبوبه هر چي قلبه
فقط برای تو
شروع یک عشق
عا شقا نه ها
شبهای بی ستاره
به او بگویید دوستش دارم
زباله...
شبهای روشن
بیداد عشق
زندگی نامه
-:-*-:- دلم تنگه برای گریه کردن -:-*-:-
من و تو
عشق من مهدي
از تبار باران
چهره پنهان
فضاي ناآرام و لغزنده-
--------------------ايستگاه عشق---------------------
سوال من و جواب تو
justMusic
تــــــــلــا و ت
jupiter
و اینک آغاز دیگر
javani bogzarad to qhadrash nadani
<<---(``v``)<<----
مقدمتان گرامی باد EmRa.Dom.IR
بزرگترین منبع آموزشهای کاربردی برای ایرانیان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Powered javascript code by www.BitaB.Org --> New Page 2