![]() |
![]() |
|
| بیایید به سوی او برویم که تنها مرحم دلها اوست.. |
پرودگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم و مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:25 توسط ستاره |
|
|
پروردگارمن! اى پاسخگوى درماندگان ! اى برطرف کننده پریشانى ! اى پرده پوش هر ناروا ! به تو روى آوردهام تنها به تو، شاید که بخوانیم. اى آن که خواستارش مردود نمىشود ! آرزومندش ناامید نمىشود ، و درگاهش بر خوانندگان باز است و پردهاش بر امیدواران برداشته . پروردگارا! دست نيايشم بسوی توست اميدم بسوی توست دستم را بگير دستم را بگير مولای من.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:11 توسط ستاره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:58 توسط ستاره |
|
|
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:54 توسط ستاره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:58 توسط ستاره |
|
|
خدایا میدانی و میدانم که میدانی چون خدایی
و میدانی که میدانم چون بنده توام میدانی چه ها در دل دارم و نای گفتنم نیست چه ها در سر دارم و یارای عملم نیست اما خدایا میدانی خواستم چه باشم؟ شاید همانی که تو خواستی شد... ولی آنی شدم که میخواستم من اینم اینک... ساده ساده.... من نه حجار سنگ قبر مرگ که نجار پایه های کلبه عشقم خدایا تو میدانی که... و میدانم که میدانی.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:4 توسط ستاره |
|
|
خدا
با خود بودن با خدا بودن است وبس ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:1 توسط ستاره |
|
|
زیر باران
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:59 توسط ستاره |
|
|
سلامم را تو پاسخ گوی سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:52 توسط ستاره |
|
خسته ام محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:45 توسط ستاره |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:5 توسط ستاره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:54 توسط ستاره |
|
|
صدای باران چه غم آلوده شبی بود شبی بارانی شبی تنهاو شبی تلخ و شبی سرد زمستانی چه شبی بود شبی يلدايی نه فروغ و نه چراغ و نه شمع و پلته و روغن نه صدای سخنی نه صدای نفسی جز صدای باران نه خيالی آمد نه اميدی نه تبسم بر لب به جز از يک تب سوزان به جز از يک غم تنها چه شبی هول انگيز چه غم آلوده شبی نه فروغی نه چراغی نه صدای سخنی به جز از درد و صدای باران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:28 توسط ستاره |
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:16 توسط ستاره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:11 توسط ستاره |
|
|
یکی بود یکی نبود.
زمانیکه خدا کار ساختن دنیا را به پایان رساند خواست تکه ای از وجود خدائی خود را،جرقه ای از هستی خود را برجا بگذارد نویدی به انسان از آنچه او می تواند با تلاش به آن تبدیل شود. اودنبال جائی بود تا آن هدیه با ارزش را درآن مخفی کند چون او توضیح داد که چیزی که انسان بتواند به آسانی آن را پیدا کند هرگز برای آن ارزش قائل نخواهد شد. یکی از مشاورینش گفت:پس شما باید آن را روی بلندترین قله کوه در روی زمین پنهان کنید خدا سرش را تکان داد:نه برای انسان که یک موجود ماجراجوست و او خیلی زود یاد خواهد گرفت از بلندترین قله ها بالا رود. پس ای خدای بزرگ آنرا در اعماق زمین پنهان کن. خدا گفت:فکر نمی کنم،انسان یکروز کشف خواهد کرد که می تواند تا عمیق ترین قسمت های زمین را حفر کند خدایا پس در وسط اقیانوس ها خدا سرش را تکان داد:می دانید من به انسان مغز دادم و یک روز او یاد خواهد گرفت و به سمت اقیانوس های بزرگ براند. مشاورینش فریاد زدند:خدایا پس کجا؟ خدا لبخندی زد و گفت:من آنرا در جایی پنهان خواهم کرد که هر مرد و زنی که به اندازه کافی و به طور خالصانه و عمیق نگاه کند قادر خواهد بود آنرا پیدا کند من آنرا در قلبهایشان پنهان خواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:11 توسط ستاره |
|
اي خدا اي برتر از انديشه ها اي عيان در شاخه ها و ريشه ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:20 توسط ستاره |
|
|
خدایا!!!! ای خداوند تو را می خوانم.نزد من بشتاب! و چون تو را بخوانم آواز مرا بشنو! دعای من به حضور تو مثل بخور آراسته شود.و برافراشتن دستهایم مثل هدیه شام ای خداوند بر دهان من نگاهبانی فرما و در لبهایم را نگاه دار.دل مرا به عمل بد مایل مگردان تا مرتکب اعمال زشت با مردان بدکار نشوم.و از چیزهای ایشان نخورم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:19 توسط ستاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:17 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام. من ( ستاره) از کشور یخها.حدس بزنید کجام؟!
من این وبلاگ رو درست کردم که بتونم درد دلها و حرفامو بریزم توش. نمیدونم تا کی درد دلهام ادامه داشته باشه!امیدوارم که دوستهای خوبی پیدا کنم تا از راهنمایی هاشون استفاده کنم.ممنون میشم اگه نظر بدید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|